-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نیست یارای زبان تا که کند مدح تو را ای که آرامـش هر روز و شب مولایی ای که مستغرق فیالله تو را خوانده حسین مـدح تو بـس که تو بـانـو نـوۀ زهـرایی ای سـراپـای تو یـادآور زهـرای بـتـول اثر نطق تو بر کون و مکان غالب بود همچو زینب ز لبت نطق علی میریزد نـطـق تو تـیـغ عـلـی بن ابـیـطـالب بود آنچه زیـنب هـمه دم کـرد تـمـاشا دیـدی هـمره زینب خود کوچه به کوچه رفتی بـر روی نـاقـۀ عـریـان به کـنـار اسـرا تـا دل شــام بــلا تـا دل کــوفــه رفـتـی لیک ای راحت جان و تن ارباب حسین بـفـدای دل پُـر غـصـه و احـسـاسـی تـو روضههایت همه از علقمه دارد صحبت عـالـمـی دیـده دل و دیـدۀ عـبـاسـی تــو از در خـیـمۀ طـفـلان حـرم تا به فرات رفت آن مـاه ولی تا به حـرم بازنگشت آری آری که علمدار حرم رفت که رفت از بر عـلـقـمه سـقـا به حرم باز نگشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
چگونه پلک ترت میل خواب داشته باشد؟ اگـر بــرادر تـو درد آب داشـتـه بـاشـد تو خواهری و برای گلوی نازک اصغر طبیعی است دلت اضطراب داشته باشد خدا کـند که از این لشگـر خـبیث، اقـلّاً یکی بیـاید و قـصد ثـواب داشـتـه بـاشد خدا کند پدرت وقت باز گشت به خیمه رباب را که بـبـیـند جـواب داشـته باشد حسین «شیعتی» از حلق پاره گفت به گوشت که شعر روضه، مضامین ناب داشته باشد هزار مرتبه راضی به مرگ میشوی، آری اگر پدر، سرِ از خون خضاب داشته باشد اجازه میدهی از شام چند جمله بگویم؟ به شرط اینکه مصیبت حجاب داشته باشد چگونه هضم کنم؟ ای وقار محض، سکینه که دستهـای تو ردّ طـناب داشته باشد چگونه هضم کنم که یزید، چوب به یک دست به دست دیگر خود هم شراب داشته باشد نخواستی که بفهمد کسی، چرا که کشیدی چه قدر میشود این غم عذاب داشته باشد! اراده کرد خـداونـد بـعـد رفـتـن اصغـر تو را به خانه کنارش، رباب داشته باشد تصوّرش به خدا غیرممکن است برایم که شصت سال، دلی پیچ و تاب داشته باشد تو هم شبـیه ربابی، به سایه کار نداری پس از حسین و علی اصغرش قرار نداری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
داشت در چشمش همیشه اشکهای بیهوا صبح میشد هر شبش با گریههای بیصدا گُر گرفت و قلبش از غم؛ باز هم آتش گرفت یادش آمد لحظهای که شعلهور شد خیمهها آب خورد و سخت دلتنگِ عمو عباس شد گفت با خود زیر لب گاهی: عمو رفتی کجا؟! عطرِ بابا؛ لحظه لحظه بر مشامش میرسید لحظهای که بوسه میزد دستهایِ عمه را در خرابه روی خاک افتاد و دیگر نا نداشت داشت مانند رقیه خون به دل، تاول به پا زنده میشد داغِ شیرخواره همینکه میگذاشت سر به زانویِ رباب غرق در حالِ عـزا شاهدِ عینیِ شام و خیزران بود و غروب یادِ مقتل میسرود از غربتِ خـونِ خـدا از تنِ بابایِ عـطشان رویِ خاکِ قـتلگاه از فرودِ تیر و نیـزه، از عصایِ بیحـیا عمه زینب روضهخوانی کرد و بعدش بیقرار شد سکـینه شاعرانه؛ راویِ کـرب وبـلا واژهواژه گریه کرد و خط به خط سردرد شد شعر گفت از آنچه دیده بود در تشت طلا!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای چـشم حسین بر جـمالت وی مظهـر فاطمـه، جلالت تعـظـیم کـمـال بــر کـمـالت تحسین رسول بر خـصالت بر قـلـب پـدر سکـینهای تو در بـیـت ولا امـیـنـهای تـو تـو سـوره نـور اهـلبـیـتـی تو شادی و شـور اهلبـیتی در سـیـنـه سـرور اهلبیتی تو نـخـلـه طـور اهـلبـیـتی تـو دخـتــر مــاه و آفـتـابـی آئــیــنــه زیـنـب و ربــابـی گل بر تو، گلاب بر تو نازد عـطـشانـی آب بـر تـو نازد آیــات حـجـاب بر تـو نـازد تـنهـا نـه ربـاب بر تو نازد حقـا کـه تو فـخـر عـالمینی مـمـدوحـه زینب و حـسینی ای چـشم حـسین را نظاره! بـر فـاطـمـه، زینب دوبـاره فــریـاد گــلـوی پـاره پــاره وصف تو فـراتر از شماره تا حـشـر، سـکـیـنـه ولایت آرامـــش ســیــنــه ولایــت تـو وجـه خـدای را گـواهی در قـلب پـدر، شــرار آهـی بـیـن اســرا چــراغ راهــی پـیـغــام رسـان قـتـلـگـاهـی پیـغـامت از آن رگ بـریـده تـا حـشـر قـیـامـت آفــریـده در فُـلک ولا، سکینـهای تو راضـیـهای و امـیـنـهای تو یک کرب و بلا مدینهای تو چون فاطمه بیقرینـهای تو تـو آیــه حُــســن ابـتــلایـی قــرآنِ شـهـیـدِ کــربــلایــی در مقتل خون چو پا نهادی لب بـر گـلـوی پـدر نهـادی روی تـن پـاکـش اوفــتـادی اینگـونه بـه مـا پـیـام دادی ما عترت عصمت و حجابیم در مـلـک عـفـاف آفـتـابـیـم در بحر عفاف، گوهری تو بر فُـلک کمـال، لنگـری تو هنگام خطابـه، حـیـدری تو زیرا به حسین، دخـتری تو تو سیـنهْ سپـر به هر بلایی تـو یـاسِ کـبـودِ کـربــلایـی ای در نفـست صدای زینب در هر سـخـنت ندای زینب همسنگر و پا به پـای زینب مـرآت خـدا نـمــای زیـنـب «میثم» به ثنای تو چه خواند هـر چنـد ز لب گهـر فشاند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت سکینه سلاماللهعلیها از وقایع عاشورا
مرا دوباره بـبـر سوی خانـۀ پـدری پدر! پس از تو دچارم به رنج دربهدری تصدقـت بـشوم ساکـتی چرا اینقدر ببین که دخترت افتاده در چه دردسری دل سکـینۀ تو غـرق اضطراب شده بلند شو! که نماند ز غـصهها اثـری عمو کجاست ببیند که در محاصرهام چگونه من بروم خیمهگاه یکنفری؟ منی که عازم شامم غریب عالـمم و تویی که ساکن دشتی ز من غریبتری دم وداع در آغـوش خود بگـیر مـرا اگرچه؛ سایۀسر! تو هنوز همسفری تو خالق رجـز سـرخ کـربـلا هستى به من سپـرده شده بعد تو پیـامـبری کـتـاب مـرثـیـۀ مـا هـزار بـیت شده مرا دوبـاره بـبـر سوی خانۀ پـدری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
هزار غصه و یک قلب شعلهور داری چه زخمهای عمیقی به بال و پر داری بــمـیـرم آه بـرای دلـت، بـگـو بـا تـو چه کرده این همه داغی که بر جگر داری؟ فـرات میگـذرد در نـگـاه تـشـنـۀ تـو هـزار مرثـیـه دریا به چشم تر داری سـکـیـنـۀ دل بـابـایـی و دلـت بیتـاب چه میشود که از این گریه دست برداری؟ و کـربـلا هـمـۀ مـاجــرا نـبـود بـگـو که داغ کـربوبـلاهـای بیـشتر داری و تازیانه، عـطش، شامِ بیپناهی، تو چقدر خاطرۀ تلخ از این سفر داری؟ نگـو که داغ دلـم تـازه میشـود بـانـو تو بهتر از همهکس از دلم خبرداری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
وقـتـی مـرا سـکـیـنـه لـقـب داد، مادرم فـهـمـیـدم از تـمام جـهـان رنـج میبـرم بـایـد بــرای واقــعـــه آمــادهتــر شــوم بـایـد کـه از احــاطــۀ انــدوه بــگــذرم بـایـد که کـوه کـوه، غــم و الـتـهـاب را در رسـتـخـیـز فـاجـعـه طـاقـت بـیاورم آهـسـتـه قـد کـشـیـده از انـبــوه داغهــا هـفـتاد و دو مـصیبت عـظـمی، برابرم در من هزار خیمه صبوری به پا کـنید مـن ســوگــوار داغ بـــزرگ بـــرادرم من چارده بهار خزان میکشم به دوش من لحظه لحظه، شاعر گلهای بیسرم نـامــم سـکـیـنـه اسـت، قــرار دل پــدر زین رو مرا «سکینه» لقب داده مادرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
سرها به نیزه رفته و تنهاست بر زمین داغی نـدیـده صـفـحـۀ تـاریخ اینچـنین افـتاده بود عـرش خـداونـد روی خاک وقتی «بلندمرتبه شاهی ز صدر زین...» امـا در آن مـیـانـه عـلـم را بـلـنـد کـرد با عـزت و وقــار زنـی از تـبــار دیـن جانم فدای شیرزن و خطبهاش، که گفت؛ «صَبرَاً عَلی قَضائِکَ یارَبَّالعالَمین...» آری، صدا صدای رسـای سـکـینه بود در اوج اقـتـدار و سـرافـرازی و یقـین آتـش گـرفـت مـنــبـر شـام و دل یـزیـد از آن خـطاب حـیـدری و لحـن آتـشین شأن و شکوه و شوکت خود را به رخ کشید با آن که بـود لـشـکـر کـفـّار در کـمین گفت: ای گـروه ظـالـم! با اهلبیت حق کاری که کـردهایـد، نکـردند مشرکین! اف بـر شما که پـاس امـانت نـداشـتـیـد در حـق خــانــوادۀ پــیــغــمـبـر امــیـن ای اهل مکر و حیله و عصیان؛ «تَبَاً لَکُم»* ای ننـگ بر شما که نـدارید غیر کین! گیرم که پر شدهست جهان از یـزیدیان گیرم که سربهسر شده عالم پر از لعین گیرم که آمدهست هزاران غم از یسار گـیرم هـزار داغ رسیدهست از یـمـیـن گـیـرم تــبــر شـدنـد تـمــام درخـتهــا گیرم که مارها زده بیـرون از آسـتـین امـا هـزارشـکـر که نام «حـسـین» ما شد بر رکـاب خـاتـم پیـغـمـبران نگـین این نام در دوعالم از این پس زبانزد است وقتی به نـام نامی حق است هـمنـشـین حق با تبار ماست که هرکس به حق رسید هم بر «حق» آفرین زد و هم بر «حقآفرین» تا روز حشر پـرچـم ما بر فـراز رفت پس با شما نـشانۀ ننگ است بر جـبین بر کشتههای کـربوبـلا نوحه میکنند در عـرش حـق ملائکه با نـالـۀ حـزین صبح و مسا امـام زمـان گـریه میکـند بر این مصیبت و غمعظمی که شد قرین پایان این معادله اما خوش است، خوش تا از مناره میرسد این صوت دلنشین از بام کعبه، حضرت خورشید اهلبیت آمـد به انـتـقـام شهـیـدان...، بـیـا بـبـین *عبارتی از خطبه حضرت سکینه (س) در کوفه: یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ!... تَبّاً لَکُمْ؛ ای اهل کوفه!... هلاکت بر شما باد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
تشنه بودم، خواستم لب وا کنم، آبی بنوشم ناگهان کوه غمی احساس کردم روی دوشم دیدم آشوبم، تلاطم دارد اشکم، در خروشم میرسید از هر طرف فریاد جانکاهی به گوشم: «شیعتی ما إن شَرِبْتُم ماء عَذْبٍ فاذکرونی» راه را گم کرده بودم، آخر آیا میرسیدم؟ خسته و تنها در آن صحرا، چه غربتها که دیدم هر غریبی را که دیدم، زیر لب آهی کشیدم دشت ساکت بود، اما این صدا را میشنیدم: «اِذ سَمِعْتـُم بِغَریبٍ اَوْ شَهـیدٍ فَانْدُبُونی» آرزوها داشتم... راهی شدم تا در سپاهش کاش من هم میشدم از کشتگان یک نگاهش آخر راه من و... او تازه بود آغاز راهش راه او آغـاز میشد از میان قـتلگـاهـش «لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرونی» میزد آتش بر جهانی غربت بیانتهایش کودک ششماهه هم میخواست تا گردد فدایش ناگهان شد غرق خون با یک سهشعبه ربنایش کاش آنجا آب میشد آب از هُرم صدایش: «كَيْفَ أَسْتَسْقی لِطِفْلی فَأَبَوْا أَنْ يَرْحَمُونی» بود آیات شگفتی از گـلویی تشنه جاری هر دلی بیتاب میشد با طنین سرخ قاری دخترش راوی خون بود آن میان با بیقراری میسرود این اشکها را تا بماند یادگاری: «وَ انا السّبط الّذی مِن غَیر جُرم قَتَلونی»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
مـاهـی کـه یـادگـار ز پـنـج آفتاب بود بر چهرهاش ز عصمت و عفت نقاب بود پیوسته داشت جلوه در او صبر فاطمه آئــیــنــۀ تـــمــامنــمــای ربـــاب بــود نامش که بود آمنه مادر سکـینه خواند کآرام بخش جان و دل مام و باب بود این دخـتـر حـسـیـن به مـیـدان کـربـلا با دخـتـر بـزرگ عـلی هـمرکـاب بود در کـربلا حـماسۀ اشک و پیام داشت گـلـواژۀ قــیــام و گـل انــقــلاب بــود لبهای خشک و تشنۀ او را به هر سوال یک مـدّ آه، فـاصـله، وقت جواب بود در یاد، داشت آن شب و روزی که از عطش طـوفـان خـیـمـه زمـزمـۀ آب آب بـود در یاد داشت آن که رخ شیرخواره را آهسته بوسه میزد و او گرم خواب بود در یاد داشت آن که به مقتل دوید و دید خورشید پاره پاره به روی تراب بود آن نــاز پــروریــدۀ دامــان افـتــخــار کی جـای او خـرابـهٔ شـام خـراب بود در آفــتــابِ گــرمِ بــیــابــانِ راه شــام سرهای روی نیزه سرش را سحاب بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
تابـیده است از دو نـظـر بر تو آفـتاب هم دخـتـر حـسـینی و هم دختر رباب هرچند "آمنه"ست و "امینه"، ولی حسین نام تو را سکـیـنـۀ خود کرده انتخـاب دربــارۀ مــقـام بـلـنـد تـو گـفـتــهانــد: ممـسوس در خـداست شـبـیه ابوتراب در هر دو عالم از سر ارج و بها تو را شد "فخرةالنسا" لقب از "سیدالشباب" از آن زمان که راویۀ "شیعـتی" شدی دیگـر برای شیـعـه گـوارا نـبـوده آب در کـربـلا و کوفه و شام و مدیـنه هم شد قوت غالب تو فقط غصه و عذاب درد تو را شـنـیـدهام از سهـلساعـدی داغ تو را گرفـتهام از مجـلس شـراب "بس کن که نالهات جگرم را کباب کرد!" این حرف را شنیدهای از فاطمه بهخواب رویش سیاه باد و دو دستـش بریده باد هرکس که دستهای تو را بسته با طناب هرچند گریه پلک تو را زخم کرده است هرچند رأس رفته به نی، برده از تو تاب یک رکعت از نوافـلـت اما قـضا نشد گیرم هزار بار رسیـدی به اضطـراب با ما بگو که زینب مضطر چکار کرد؟ وقتی که سُم اسب گرفت از گلش گلاب ای روضهخوانِ واقعـۀ کـربـلا! بگو؛ با اشک خود چگونه بهپا کردی انقلاب سرهای غیرتی سر نی سنگ خوردهاند تا دشمن از شما نـتوانـد بـرد حـجـاب ای بـشکـند دهـان قـلـمهـای روزگـار وقتی کم است نام تو در این همه کتاب شأن تو باشکوهتر از حرفهای ماست هرکس دروغ بسته به تو خانهاش خراب! باشد دعـای خـیر تو تعجـیل در فـرج زیرا دعای خستهدلان هست مستجاب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نَفَس چو تیغ دو دم میکشید گاهِ غضب نداشت دستِ کمی خطبههایش از زینب نبود در پی نفرین؛ وگـرنه عمر زمین به سر میآمد اگـر آه مینـشـاند به لب ربـاب بـود ربــابـی کـز آفــتــابِ بــلا اگر چه سوخت سرش، پای او نرفت عقب نرفت معجرش از سر کنار، باری هم رسد به فاطمه او را درختِ اصل و نسب زمین توان کـشیدن نداشت حُجـبـش را قـدم به زانـوی اکـبـر گـذاشـت امّ ادب سکینه آنکه همین در مقام او کافیست حـسین فـاطـمه خـیرالنـساش داده لقب! کنار زینب کـبری عَلَم گرفت به دوش رَود که فتح کند شام را وجب به وجب سزد برابر نطـق فـصـیح او همه عمر زبـان به کـام بـگـیـرند شاعرانِ عرب ز تـیـر خـطـبـۀ او، بـعـدِ بـاءِ بـسـم الله به خاک تیره نشستند شامیان همه شب سپـس به تـیغ سخن بر یـزیـد وارد شد چـنان عـلی که بیاید به کـشـتن مرهب زبان به عجز گـشودند چون درِ خـیبر شکست خورد به نطقش سپاهِ جنگ طلب به دست نالۀ خود میشکست بتها را ز پا فـتـاد به پـا آنکه کـرد بزم طرب به عمّه گفت: بگو چوب خیزران نزنند که جای بـوسه پیـغـمبرست بر این لب آهای زادۀ هند! از سرش چه میخواهی تنش بس است که تازاندهای بر او مرکب به نیزه شد سرِ قرآن، قسم به کهف رقیم تو از معاویه هم بدتری، چه جای عجب سـخـن تــمـام کـنـم آه از خـرابـۀ شــام که ماه در طـبق آمـد به دیـدن کـوکـب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
با وضو سمت قـبله رو کردم نـذر تـو شـعـری آرزو کردم هرچه روح القدس حواله کند نظر لـطف اگر سه ساله کـند از شـکـوهـت مـدام بـنـویـسم شـعــر بـا احـتـرام بـنــویـسـم گـفـتـمت کـوه، بـاز کـم گـفتم به همان شـیـوۀ خـودم گـفـتـم خواندمت نور، بیش از آن هستی برتر از وصف شاعران هستی دخـتـر و خـواهـر ولـی خــدا هـمـه جــا یـــاور ولــی خــدا عصمت الله، دخـتر معـصـوم سـیـنـهات مـهـبـط تمام عـلوم آیـــنـــه زادهای و آیـــنـــهای اِسـمـاً و رسـمـاً عـین آمنهای در دلِ مــا بــرو بــیــا داری عطر و بوی حسین را داری نـــوۀ فـــاتــح حُــنـیـن تـویـی آنکه دل برده از حسین، تویی متقن است این حدیث، صد در صد دوست دارد حسین بیش از حدّ خانهای را که تو در آن هستی عشقِ بابا، سکینه جان هستی دخــتــر مــاه و آفــتــابـی تـو دســتپـــرودۀ ربــابــی تـــو مـسـتـحــق نــوازش عـبــاس ذکـر نـامـت نـیـایـش عـبـاس به حـیـایت کـسی ندارد شک زیـنـبی در قـوارهای کوچک عمه سنجـاق بر سرت میزد بوسه از روی معجرت میزد وارث اقــتــدار فــاطــمــهای مـظـهـری از وقـار فاطمهای در گـلــویـت طـنـیـنِ غُـرَّنـده خـطـبهات تنـد و تیز و برنده خطبهات تیغ ذوالـفـقارت شد کوفه از مرد و زن دچارت شد خـطـبهات شد مـفـتح الابواب مـرحـبـا شـیـرْدخـتـرِ اربـاب دیـدنی بود نُـطق حـیـدریات جـلــوات عــلــیِ اکــبـریات هــمـه دیــدنــد انــقــلابـت را نـور جـاریِ در حـجـابـت را روســریِ دگـر نــیــاز نـشــد گـره مـعـجـر تـو بــاز نـشــد مـدح ناب تو را روایت گفت از بزرگیات، از عفافت گفت روزگـاری شـُدیـد عـازم حج خـبر آمـد که در مـراسم حـج گرم تکبیر، غرق در صلوات موقع رمی تک تک جـمرات ریگ از دست خستهات افتاد کی به مکروه، نفْس تو تن داد؟ نفْس پاک تو کی بهانه گرفت؟ خاتـمت کـفر را نشانه گرفت همسفر بود اگرچه دور و برت نــشـدی وامـدار هـمـسـفـرت نـشدی خـم که ریگ برداری شرم داری چه شـرمِ بسیاری پیش از آنکه به خیمهات برسی حـجم جـسم تو را ندیـد کسی شــام امـا نــظـارهات کـردنـد مـلاء عـام اشـارهات کـردنـد "وابتلاکم بنا "ی تو روضهست بُغضِ در گفتههای تو روضهست لحـن نامـحـرمان عـذابت داد شـمـر بـا نـاسـزا جـوابت داد با دلی غرق درد و غم رفتی بـیـن بـزم شـراب هـم رفـتـی آب پیـش ربـاب می خـوردنـد پیش چشمت شراب میخوردند سـرِ در بـین تـشـت را دیـدی هر چه آنجا گـذشت را دیدی بیجهت گـیسـویت سپـید نشد خیزران خسته شد، یزید نشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
او هم کنار پیکر بیسر رسیده است هم پای عمّه تا لب مقتل دویده است او هم هزار و نهصد و پنجاه کینه را در عمق زخمهای گل چیده دیده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای جلـوهگاهِ عـصمت خاتون عـالـمـین پردهنـشـینِ قـصرِ حـیا؛ دخـترِ حـسـین ای وامدار نـــور وجــودِ تــو آفــتــاب مَکـنُـونـه گـوهـر صـدف دامن رُبـاب بـسـیـار گـشـتـهایـم؛ نـداری قـریـنـهای بیخود که نیست درخور نام سکـینهای بر ما رسیده این سُخـن از شاهِ کـربـلا تو غـرق در خـدا شـدهای از اَلَـستها شعریکه صَرف مدح تو شد دُرِّ قیمتیست در خانهای که نام تو باشد چه برکتیست! بر من که در دلم احدی نیست غیر تو آرامـش اسـت در گِـرو ذکـر خِـیـر تو فارغ نـبـودهای نـفـسـی از غـم حـسین ای شصت سال سوخته در ماتم حسین در کوچههای کوفه غرورت شکسته شد چون دستهای کوچکت از پُشت بسته شد مـرثـیـهخــوان داغ شـهــیـدان کــربـلا طـوبـای قـد خـمـیـده ز طـوفـان کربلا سجده به خاک پای تو چون رزق ما نبود شـد سـهـم خـارهـای بـیـابـان کــربــلا یادت که هست پیش نگاه تو موج موج «خون میگذشت از سر ایوان کربلا» از حال رفت گوشِ تو وقتی که دشمنان «کردند رو به خـیمـۀ سلطان کـربلا» از حجم این مصیبت سنگین قدت خمید بیسر تو را پدر چو در آغوش خود کشید بیخود پدر نخوانده به گوش تو«شیعتی» از تـشـنگی نـبـود فـزونتر مـصیـبـتی با بُغض گریه کردی و راه گلو گرفت وقتی عمو در علقمه از خون وضو گرفت پس بعد از آنکه آب ز شرم تو آب شد اشک تو شـصت سال نـثار ربـاب شد دیدی چقدر در پی هم استخوان شکست بس تـازیـانه بر بدن دخـتـران نشـست اینها نـداشت تـازگی آری که پـیـشتر پـیچـیـده تـازیـانه به بـازوی یک نـفـر شلّاق خورد بسکه در آن کوچه از سپاه انگـشتهای فـاطـمه بیجـان شدنـد! آه قـنفـذ به بال زخـمی بـانـو نکـرد رحم شمشیر در غـلاف به بازو نکرد رحم دنـیـا خـراب شـد بـه سـر شـاه لافـتـی از هوش رفت حوریّهاش بین کوچهها
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
بـا کــلامُ اللهِ نــاطــق هــمکـــلام! ای سـکـیـنه! بر کـرامـاتت سلام! مشعـل روشن ز مـصـباح الهـدی در عـبادت غرق و مجـذوب خـدا برتـرین زنهای عـصر خـویشتن یــادگــار مـــانــدگــار پــنــج تــن در زنـان هـاشـمی صاحـب وقـار خـانـدان فــاطــمــی را افــتــخـار آفتابی خود که عمری در حجـاب بــودهای در سـایــهســار آفــتــاب ای فـصاحـت بی نـوایت، بـینـوا صـد نـوا از نــای تـو در نـیـنــوا در اســارت نــقـش ایـفـا کـردهای پا بـه پـای عـمـّه غـوغـا کـردهای در حـرم، در خـیمهگه، در قـتلگاه در مـسـیــر کـوفـه و شـام سـیــاه مـیدرخـشـد نـام تـو، گـفـتـار تـو اشـک تـو، ایـمـان تـو، ایـثـار تـو خورده بر جان و دلت مُهر عطش شام غـربت دیدی و ظُهـر عطش از عـطش گـر چه ز پـا افـتادهای سهـم آب خـود به طـفـلان دادهای در مـصـائـب پــایـداری کـردهای عـمّـه را با صبـر یـاری کـردهای در وداع آخــریـنـت بــا حــسـیـن کز حرم برخاست بانگ یا حسین اوّلـین کـس را که مـولا یـاد کـرد نـام شـیـریـن تـو را فــریـاد کـرد ای سـکـیـنـه حـامـی ایـتـام بـاش! ای دلآرامِ حـــسـیــن آرام بــاش! قـطـرههای اشک بر سـیـما مـزن شـعـلـههـای درد بــر دلهـا مـزن پـیـشتــر آ نــزد بــابــا پـیــشتـر گـریـهها در پیـش داری بـیـشـتـر رفت در میدان و دیگـر برنگشت برنگشت و از تن و از سر گذشت رفت و پنهان از نظر شد منظرش تا که دیـدی بـر فـراز نـی سـرش طاقـت از کـف داده و دل باخـتی خویش را بر خاک و خون انداختی در وداع سـیـنـه سـوز خـویـشـتـن دست بـردی زیر آن خـونین بـدن تا گـرفـتـی آن تـن صـد چـاک را سـوخـت آهـت خـیـمـۀ افـلاک را زان زیارت در فـضا هنگامه شد پــارههـای دل زیــارتنــامـه شـد مـاه محـمـل باز انـجـم را بخـوان «شیعَتی مَهما شَرِبتُم» را بخـوان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
مُسلم شهید شد وَ تو خواندی حمیده را مـرهـم نـهـادی آن جگـر داغ دیده را با واژههـای سبـز تـسلّا و دست مهـر ساحل شدی نگاه به طـوفان رسیده را اینـک تو میروی و من امـا یتـیـمتـر باید چگونه آن سر در خون تپیده را... فردا کسی به دخـتر تو رحـم میکـند؟ آرام میکـنـنـد مـصـیبت کـشـیـده را؟ بگـذار قـدری اشک بریـزم به دامنت تا حس کنم حرارت شعـری شنیده را شعر من آتش است، عطشناک و ناتمام بـایـد به انتـهـا بـبـرم این قـصـیـده را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت سکینه سلاماللهعلیها قبل از وفات
مپرس حال دل داغدار و چشم ترم را شکسته صاعـقۀ تازیانه، بال و پرم را اگر فـرات به دجله بریزد و بخـروشد نمینـشـانـد، یک ذره آتش جـگـرم را غروب بود که با کاروان، به شام رسیدم در آفتاب رصد کن، حکایت سفـرم را کـدام اقـیـانوس، از دهان رود شـنـیـده تـغــزل کـلـمـات بــرادر و پــدرم را؟ چگونه سرو بمانم؟ که خط خاطره و خون شکسته است دلم را، شکسته بال و پرم را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت سکینه با سیدالشهدا علیهالسلام در غروب روز عاشورا
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم تو را به بـوی آشـنـای مـادرت شـناخـتم تو را نه از صدای دلنشین روزهای قبل که از سکوت غصهدار حنجرت شناختم قیام در قـعـود را، رکـوع در سجـود را من از نـماز لحـظههای آخـرت شناخـتم غروب بود و تازه من طلـوع آفـتاب را به روی نـیـزه، از سـر منـوّرت شناختم شکست عهد کوفه این گـناه بیشمار را به زخـمهای بیشمار پیـکـرت شناخـتـم تو را به حس بیبدیل خواهر و برادری به چـشمهای بیقـرار خواهرت شناخـتم اگرچه روی نیـزهای ولی نگـاه کن مرا نگاه کن؛ منم سکینه دخترت... شناخـتم؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
ای دسـتـه گل وحی به گـلـزار مدینه قـرآن حسین ابن عـلی بر روی سینه هم فرشنشین استی و هم عرش مقامی سـر تـا قـدم آئـیـنـۀ پـا تـا سـرِ زهـرا زهرا به تو بالد که تویی کوثرِ زهرا گردون شرف را ز ازل قـائمهای تو هنگام دعا مرغ سحر با تو سخن گفت هفتاد و دو تابنده قمر با تو سخن گفت ای نهضت سالار شهیدان به تو مدیون نه نام سکینه، که وجود تو سکینه است سر تا قدمت راضیه، مرضیه، امینه است تو قلب حسین استی و تو روح ربابی پیغـمبر و زهـرای مطهـر به تو نازد هـنگـام سخنرانی ت حیدر به تو نازد در کوفه گشودی لب خود را به تکلم دیدی پـدرت سر به کـف دست نهاده چون شعله کشیده سر و چون کوه، ستاده پای فرسش را بـه کف دست گرفـتی ای فـاطـمـۀ فـاطـمـه، ای کـوثـر بابا هـمـسنگـر عـمـه بـه کـنـار سـر بـابا تـنهـا نه هـمـین در دل آرام حـسیـنی تو یک گل نیلـوفری از گـلشن زهرا دامـان تو عکس گـلی از دامن زهرا آغـاز شد از دامن گـودال، خـروجت ای جای لبت مانده بر آن حنجر پاره اشک تو به هفتاد و دو خورشید، ستاره روئید گل از شرم تو بر صورت عباس هر خانه که دارای رباب است و سکینه آن خانه بوَد خـانهای از شهـر مدیـنه وصف تو جـز از عترت اطهار نیاید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
تو کـیـستی؟ چراغ بـهـشت مدیـنهای آئـیـنهدار حُـسن حـسینی، سکـیـنهای در آسـمـان صبـر فـروزنده کـوکـبی دشمن ذلـیل عزّ و وقار سکینه است فریاد کـربلای حـسینی به سینه است روی تو آفـتـاب تـمـاشـای بـاب بـود آئــیــنـۀ تــمــام نــمــای ربــاب بــود در مجلس یـزید که قـلـبت کباب بود دیـدی مـیان طـشت طلا آفـتـاب بـود گاهی صدای گریه اصغـر شنـیـدهای گه ناله در شـهـادت اکـبر کـشیـدهای ای یادگار فـاطـمه، ای دخـتر حسین همگام زیـنـبـیـنی و هم سنگـر حسین تو مصحف حسین و بهشت است دامنت بر صفحـه جـمـال فـروزنده احـسنَت ای پاکی و عفاف و حیا شرمسار تو دشـمن حـقـیـر مـنـزلت و اقـتـدار تو
: امتیاز
|
























